محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6321

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پرسش كرد . گفتند : « نميرى به دست آنها اسير است ، اما حجام ، مردم ناحيه گفتند كه وى در ناحيهء آنها دزدى مىكرده و خون مىريخته كه گردن وى را زدند و او را بر كنار نهر ابو الاسد آويختند . » و چون خبر آنها را بدانست بگفت تا گردنشان را بزنند كه زدند بجز يكى به نام محمد پسر حسن بغدادى كه قسم ياد كرد كه براى امان گرفتن سوى وى آمده و شمشيرى بر ضد او نكشيده و با وى نبردى نكرده كه آزادش كرد ، سرها و علمها را بر استران بار كرد و بگفت تا كشتيهاشان را بسوزند كه بسوختند . آنگاه برفت تا به نهر فريد رسيد و از آنجا به نهرى رسيد كه به نام حسن بن محمد - قاضى شهره بود و بندى بر آن بود كه جعفريه را از روستاى قفص جدا مىكرد . جمعى از مردم دهكده ، از قوم بنى عجل ، به نزد وى آمدند و خويشتن را بر او عرضه كردند و آنچه را داشتند بذل كردند كه براى آنها پاداش نيك مسئلت كرد و بگفت تا متعرضشان نشوند و برفت تا به نهرى رسيد به نام قثا ، و بيرون دهكده اى كه بر كنار نهر بود و از دجيل آب مىگرفت فرود آمد . مردم كرخ بنزد وى آمدند و او را سلام گفتند و دعاى خير گفتند و از لوازم ضيافت آنچه مىخواست به او دادند . يك يهودى خيبرى به نام ماندويه بيامد و دستش را ببوسيد و بر او سجده برد ، به گفتهء خويش به سپاس دارى از ديدار وى . سپس در بارهء مسائل بسيار از او پرسش كرد كه پاسخ وى را بگفت . يهودى گفت كه صفت وى را در تورات مىبيند و مىخواهد همراه او نبرد كند . ( 421 در بارهء نشانه هايى از تنش پرسيد كه مىگفت بودن آن را در وى بدانسته است . آن شب را با علوى بماند و با وى سخن مىكرد . و چنان بود كه وقتى علوى فرود مىآمد با شش يار خويش از اردوگاه كناره مىگرفت . در آن وقت نبيذ را بر هيچيك از ياران خويش ناپسند نمىدانست و حفظ